دفعه قبل گفتم که، با بابا مامان خودم و پسر دایی ابوالفضل و بابا مامانش رفتیم اصفهان تا پسر دایی علیرضا رو ببینیم، اینم عکساش: |
من و پسر دایی تو ماشین خوابیدیم تا خود اصفهان:  |
هنوز پسر دایی علیرضا رو نیاورده بودند خونه، ما رفتیم شهر بگردیم: این حیاط کلیسای بیت الحمه(اوف چقده اسمش سخت بود!) |
 |
این عکس دو نفره من و حاج آقا نورا... نجفی اصفهانی (بابام گفت مشروطه خواه بوده، یادم باشه بعدا بپرسم یعنی چی؟) |
 |
اینم پنجره خونه آقای نجفی: |
 |
بابام داره روزنامههای اون موقع رو برام می خونه: |
 |
اینم پل خواجو که اینهمه تعریفشو میکردند: |
 |
آخی! اینم پسر دایی علیرضا، بالاخره آوردنش! ببین چقدر نی نیه! |
 |
من و پسر داییهام، ابوالفضل و علیرضا! جرات داری بیا محل دعوا! |
 |
اینم عکس تکی من و علیرضا: |
 |
هیس! مگه نمی بینی من خوابم؟! |
 |
تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی |
 |
تازه کجاشو دیدی، الان هم بلدم روروک سواری کنم، هم معلق بزنم! |
 |